با خاطره ها ساختم
یکسال در این کچه به راه تو نشستم
با خاطره ها ساختم و دل به تو بستم
یکسال در این دل نه فقط یاد تو بوده
بل آنچه که من از غیر تو بودست ، گسستم
در تیرگی ظلمت شب ، فتنه به پا کن
آشوب به پا کن ، که من از روی تو مستم
در خلوت این تیرگی غربت مجنون
آرام بیا ، چون همه شب پیش تو هستم
لیلی غزل خوان من ای عطر شقایق!
افسون به پا کن که من از معجزه رستم
اکنون به تو گویم که تو ای برگ اقاقی
یاد آر تو آن قلب یخی را که شکستم
حالا به خدا آمده ام تا که بمانم
دل باخته ام برتو و من عهد ببستم
با من تو جفا کم بکن ای ساغر ساقی
خوش باش بر این خاطره که از روی تو مستم
14/5/80
آیت میخانگیم باش
یک لحظه تو را دیدم و باور بکن ای یار
مست گشتم . بیهوش و غزل خوان تو ، صد بار
یک آیینه بر چهره ی من نیک نظر کن
تا باورت آید که منم حسرت دیدار
آنروز تو را دیدم و گفتم چه نکویی
چون ابر بهاری و منم رعد دلازار
چشمان پر از شرم تو برد از دل من هوش
مانند عروس چمنی در بن گلزار
دنبال تو من ، برسد عر حادثه رفتم
تا بلکه به من خنده کنی ، مثل دو دلدار
مردم ز دو ابرو و لب و لعل پر از ناز
دل بردن هر خاطره را نیک به یا ذد آر
سبزینه ترین آیت میخانگیم باش
تا چون لب ساقی نزنم بوسه خونبار
14/5/80
سرودن بی تو نتوانم
مرا تنها اگر خواهی برایت شعر می خوانم
به جشن عاطفه هرگز تو را از دل نمی رانم
من آن شبگرد تنهایم که سرگردان این شهرم
بیا ای شاهد خوش دل که تنها با تو می مانم
هوس بازان بی پایان کنار من چه می خندند
اگر پیشم شبی آیی چه غم ور نه هراسانم
به من قول داده بودی کز من دیوانه نگریزی
ولی دانم که می گویی ز عشق تو گریز انم
به جان ساقی تنها شب و روزم یکی گشته
بیا با من غزل خوان شو، سرودن بی تو نتوانم
17/5/80
گذشت
مرکبی تند دم میکده ام تیز گذشت
قلب درمانده من در پی او نیز گذشت
در هوس بازی زیبا رخ خود تاب نداشت
گوئیا فصل خزان دیده پاییز گذشت
در دل سینه صحرا به چه گل تکیه کند
مثل شیدایی شیرین سر شبدیز گذشت
بین هر برکه به خود آب زدم تا که روم
وای از دل که از آن دلبر غمریز گذشت
تاب حیزی دو چشمان مرا یار نداشت
وقتی او رفت ز چشمان من این حیز گذشت
در هزاران شب سودا نه هوس ماند و نه یار
مثل شبنم ز رخ غنچه غم انگیز گذشت
بعد از او بر درهر میکده ساقی نشوم
شاید از این دل من مستی تبریز گذشت.
19/5/80
دعایم کن
سلام بر آیت الله، حسن زریه طاها
سلام سبز عاصی را، پذیرا باش؛ خوش سیما
به جشن غنچه نرگس تو را چون شبنمی بینم
که با این گل درآویزی میان ظلمت شبها
به وقت صحبت ناجی، به لب نامی ز من یادآر
نجاتم ده از این ظلمت، که گم راهم در این صحرا
به خشکی می بروم تشنه تو ای سید دعایم کن
که بخشاید گناهم را به عشقت ذلجلال ما
هراسانم من از غمها در این بیغوله خاموش
به ظلمت می روم اما، ندارم با کسی سودا
از آن روزی که بابامان به غفلت ترک اولا کرد
گناه ترک جنت را به دوش انداخته، حوا
به دست موسی عمران، عصا گر اژدها گردید
دلیلش روشن است، زیرا؛که او دل کنده از دنیا
به شهر شاهدان ما که ساقی خمره بر دوش است
اگر یک جرعه می نوشم، شوم مدهوش و دل شیدا.
21/5/80
گویند پاکی
مست مدهوشم و از عشق ندارم باکی
هرزه گردی نکنم با دل هر رچالاکی
دل فروشی همه حالت من در عشق است
یک دم آسوده نشد این دل زار و شاکی
مهربان دیدن دل در همه جا یکسان نسیت
عین معروفی محبوب شدم افلاکی
رهگذر دید مرا چون شبهی در ظلمت
وانهاد آنچه به دل داشت به زیر خاکی
فرصتی هست که می باز شوم چون ساقی
یک نفس می بخورم، توبه و گویند پاکی
27/5/80
نتوانست مرا شاد کند
آمد او در بر من حادثه سازش گشتم
در تپش گاه افق، عشوه نازش گشتم
صد به دل بار نهادم که نگوید مستی
می فروش دل پر چین و درازش گشتم
وعده دادم که تو شاد شب میثاقم باش
پیکم آورد خبر خوش به نمازش گشتم
چشم شیدا شده یار چه خوش می خندد
شرم صد ساله شکستم به نیازش گشتم
سرخی می نتوانست مرا شاد کند
ساقی تشنه تنها غم و رازش گشتم.
28/5/80
شبی بیهوش خواهم شد
وطن را من رها شاید که عشق خاموش خواهد شد
تمام خاطرات عاشقی ، در پوش خواهد شد
ولی هرگز ندانستم ، سفر با من چه خواهدکرد؟
به کنجی غمزده ، شمع وجود ، خاموش خواهد شد
اسیر توطئه ، افسون و نیرنگ و دروغم من
دلم در بین این غمها ، شبی بیهوش خواهد شد
شوم بیهوش از این دنیا ، روم دنیایی نا محدود
ز بعد من ، عزیز من ، به که آغوش خواهد شد؟
شب است سرما چه می تازد ، به شهر دیده و قلبم
نگاهم پر ز خون گشته ، دلم پر جوش خواهد شد
اگر غربت ندارد رنگ ، شبی در میهنم آید
قسم بر لاله صحرا ، به من پاپوش خواهم شد
اگر باز آیم از غربت ، ز ساقی قصه ها دارم
ز بعد قصه من او ، دگر می نوش خواهد شد.
4/6/80
به نام دوست گردیدم
من از تیک تاک این ساعت ، فقط یک نکته فهمیدم
که عمر بیهوده خواهد رفت ، بر آن سنگریزه باریدم
تمام عطر این گلها ، برایم آشنا هستند
مرا یاد کسی آرد، که در دنیا نمی دیدم
گلی در قاب آیینه نهادم تا که باشد او
چو آیینه که بشکستم ، صدای نامه نشنیدم
تمام آب این دریا ، نباشد قطره ای چون اشک
و آن اشکی که پایا ن شب میثاق برچینم
تمام آه هر مجنون ، فقط دیدار دلبر بود
و من مانند هر مجنون ، به یاد دوست گرییدم
تمام شرم این عالم به جام ، در دست ساقی بود
ولی افسوس من آنرا بروی شعله پاشیدم
7/6/80
برگ مریم
برای من عجب مشکل ، که گویم دوست می دارم
از آن ترسم که می گویی ، ز عشقت سخت بیزارم
مرا چون شبنمی بینی، که باشد بسترم گلبرگ
نشاید بودنم با تو ، چرا؟ چون زود می بارم
نشد قسمت کنم غم را ، برای روز تنهایی
تمامی هدیه بر من شد ، چو نقطه بین پرگارم
شب دیدار دلبر را عجب بازیگری کردم
فریبش دادم و اکنون ، هوس بارم و بی یارم
به سختی می توان دل را به برگ مریمی بخشید
اگر باور نداری آن ، بیا تا بوسه بردارم
ندیدی ساقس ما را، که از ساغر چه محزون است
قسم بر جام جمشیدی ، ز هر معشوق بیزارم
19/6/80
دل
دل آزرده ی دلبر ، اگر آزاد شوم
همه شرم و حیا یکسره بر باد شود
مگذارید که دل فتنه و غوغا بکند
که در آن موقع دگر، هزه و بدزاد شود
به تمنای درون از لب کس خنده مخواه!
که سرانجام دل اندازی ما یاد شود
همه شب از غم محبوب ، بلوری شکنم
که مبادا غم او ، ریشه و بنیاد شود
به دلارا صنم ، گفتمش آسان منشین
که ب کذب سختی ، حجله ی فرهاد شود
به بیابان بنگر ، از غم مجنون چه شدخ؟
قدمی نه ز سر عشق ، که او شاد شود
سخنی از لب ساقی مخمر مطلب
که نبندد دلی و در هوس آزاد شود
23/7/80
غریب آشنا
عاشق شدم به روی ، زیبا رخ دلازار
گفتا که ای غریبه ، دست از غریبه بردار
من یک غریبه هستم ، مانوس کس نگردم
عاشق شدن ندانم ، بیهوده خود مکن خوار
من خودپرست و مغرور، بیگانه ام ز مستی
اما تو مسستی و من ، آسوده ام از این کار
گفتم اگر بدانی ، عشقت چه کرده با من
شب تا سحر بگریی ، با سوز اشک خونبار
شب تا سحر دل من ، با یاد تو سخن گفت
شوقم ز بودن توست ، مهرم مبه قلب خودکار
دانی که من تو را چون ، جانانه می پرستم
ای نازنین ، بنازم بر رقص تو بر این تار
گفتا که ساقی من ، جامت می منیر است
البته موج عشقی ، بگذر پیاله بگذار
1/8/80
بگذار تا بمیرم
من آیت غمینم ، در دام خو د اسیرم
من لقمه جوینم ، بگذا رتا بمیرم
من پاکدامنی را ، از روی تو ربودم
با وعده ها و حیله ، گفتم تو رت بگیرم
بیچاره ساده بودی، با من شبت سحر شد
کامی که من گرفتم ، گفتم که من رحیلم
در آسمان چشمت ، صدها ستاره دیدم
بعدا به رسم شیطان ، بر چیدم آن حصیرم
کاش آن زمان نمی رفت ، مهرم به قلب ای گل
زیرا تو آبی و من ، عصیانگر کویرم
خواهش ندارم از تو ، تا بگذری ز کارم
زیرا وفا نداری ، ای عاشق فقیرم
گفتم که تو فقیری ، چون عصمتت فنا شد
دیگر تو ساقی هستی ، بگذر تا بمیرم
7/8/80
ساغر شکسته
وقتی که راه من را، اشک تو تر نمی کرد
شعر و ترانه هایم، در دل اثر نمی کرد
وقتی که خنده تو، مرهون دیگری بود
نقش آفرینی من، دیگر ثمر نمی کرد
وقتی که خورخور عشق ، با خواب من عجین بود
دیوانه روح هرزم، با دل سفر نمی کرد
خمیازه بهاری، پایان راه من شد
چون این دل هزینم، عشق تو در نمی کرد
دلبازم از نگاهت، ای آفریده عشق
بی بودنت دل من، با گریه سر نمی کرد
وقتی که راه رسمت، از راه من جدا شد
دیگر صدای نازت، این گوش کر نمی کرد
وقتی که رفتی از من، ای ساغر شکسته
ساقی بدون ساغر، مستی دگر نمی کرد.
23/8/80
شب ديدار
من یار توام یار من امشب بشو ای یار
تا با تو برقصم ز سرا پرده دیوار
غمگین وهزین و هوس آلوده قرنم
مجنون توام با تو فقط در شب دیدار
گفتم که هوس باز توام پشت حصاری
گر رخنه کنم بشکنم آن شیشه غمبار
من هستی عالم به نگاه تو فروشم
تا اینکه شوی دلبر شیرین من اینبار
در ظلمت گیسوی تو گم گشته دل من
از دست تو دل گشته اسیر بد وبیمار
گفتم که بد است چون که ز او آئینه بشکست
دیگر به چه تصویر رکنم با رخ نمزار
در زورق امواج نگاه تو شکستم
دیگر چه پناهی به دل هرزه و بدکار
ساقي ز كنار تو چه آسوده گذر كرد
گر تشنه شوي ، شكوه نكن در سر بازار
4/9/80
از ترس تو
از شهر تو من جز به خرابي نرسيدم
مجنون شدم از عشق تو منزل نگزيدم
آواره شدم در بن اين شهر فسون ساز
اي تير جفا ، دل ز كمان تو پريدم
ابروي تو چون ماه سياه شيوه بر انگيخت
آنروز كه از گلشن تو غنچه نچيدم
در ظلمت اين تيرگي بخت نلونسان
در بام تو چون كفتر بي بال پريدم
چون فتنه گر شهر تو ساقي نشد اينبار
از ترس تو تا آخرت اين بار دويدم
5/11/80
مستي
شبي در كنج زنداني ،گرفتم بر كفم جامي
كشيدم بر سرم ديدم،عجب مستم به آرامي
به خالق گفتم اي يا رب : فقط يك شب خدايم كن
دگر گونش كنم عالم ، كه برگيرند دلا كامي
تو ليلي را جدا كردي،ز مجنون بيابانگرد
ولي من ساقي و ساغر رسانم با سرانجامي
چه خون هايي به پا كردي،از آدم تا زمان من
ولي من خون نخواهم كرد بر اين ميناي مهرامي
خدايا فكر نكن مستم ،كه من پيوسته هشيارم
من از بيهوده بيزارم ،در اين عصر پر ابهامي
تو فرعون را خدا كردي ،فقط يك شب خدايم كن
نبيني بينوابب را ،بسازم عصر دلرامي
چو مستي از سرم پر زد،بگفتم وا چه ها كردم
ز ساقي دل رها كردم ، به مستي پر زدم شامي
تو اي يا رب گناهم را به پاي مستيم بگذار
ببخشا اين جسارت را به پاي مستي و خامي
8/12/80
شيداي هوشيار
من از شهر قناريها برايت مريمي آرم
زنم بر گيسوان تو ،تو را زيبا بيارايم
تو در جشن اقاقيها غزل خوان دلم هستي
صفاي سينه ات اي گل ،تو را از خود نيازارم
تو مستوري و من مهجور آن سيماي زرفامت
كمر رخشان كن آن رويت ،كه مهرت را به دل كارم
عجب مستي ز چشمانت،شراره مي زند فرياد
چه ميسوزد درون من دمادم تز تو اي يارم
شب و شيران شب خفته ،فداي خنده ات يك دم
كه گر خاموش بنشيني، ز ابره تير غم بارم
دل شيداي من ،ساقي،چه بد منسب شد و هوشيار
چنان مست تو گرديدهكه از مشروب بيزارم
2/2/81
خوش است
به دلم رخنه كن اي عشق كه آلوده خوش است
به چه آلوده كه بر شهوتي اندوده خوش است
هوس از عشق تواناي دل خام من است
به زمين ريخت و بر شهوتي آسوده خوش است
به تو از ذائقه ها ،خنده نشد مرهم دل
كه به درويشي راه صنمي زنده خوش است
اگر از غنچه باغ تو نشد ميوه مرا
همه عطر تو براي ره ژيموده خوش است
در گوش از سجن ساقي ميخواره بگو
به جهاني همه خوش باش كه فرموده خوش است.
3/2/81
آواره در كويت
به تو بستم دل و افتاده ام در پاي گيسويت
زنم چنگ و بر آن گويم ،كه من هستم ثنا گويت
تو ر ا با اشك ديده تا سحر من شستشو دادم
كه تا شايد نصيبم گردد آن چشمان آهويت
ژريشان خاطرم كه از اين دل ديوانه بگريزي
تو برگردي و من دنبال آواره در كويت
شبي من با خيال تو هزاران غنچه را چيدم
فدا كردم به راه تو كه من مستم از آن پويت
نصيب من چه ميباشد كه ساقي خمره بر دوش است
بيا يك جرعه مي سركش، كه گردم عاشق رويت
7/2/81
شهره بازان
تا تو را ديدم ، نواي تازه اي بر جان رسيد
گوئيا بر جسم مكروه من ايمان ي دويد
فصل بي پاييزي دل را ببين ،آسوده باش
قسمت دل شد ،كه از وصل تو صدها دل گزيد
صورت انگيزان بي پايان سرد يك سرود
از چه مسروراً كه شيدايي از آنها پر كشيد
شهره بازاني كه بد نامي در آنها رخنه كرد
شعر صد افسونگري، آسوده صد جان را گزيد
در مرام ما همين بس ما همه آلوده ايم
تا كه شايد باده صد ساله از ساقي خريد.
8/2/81
گل آلود
من دام هوس را سر راه تو نشاندم
بر گونه تو دست نوازش بكشاندم
گفتم كه به ديدار افق خنده مكن باز
بر جسم تو من آب گل آلوده فشاندم
گريه مكن اين خاطره ها در گذر هستند
اين تجربه اي بود كه من با تو چشاندم
آسوده از اين دامگه حادثه بگريز
كز باغ طراوت زده دل از تو كشاندم
ديگر تو دل از ساقي ميخواره رها كن
چون بر لب تو بر هوس هي بوسه فشاندم
9/2/81
هجوم سرد
پرسه در باد، بي امان از يك هجوم سرد خاك
مي برد اين سو و آن سو، سوزش غمگين راك
مي خرامد چون عروسك،مي گريزد چون شبه
تا نميرد، گر بميرد بشكند آئين پاك
او چه عصيان مي كند از يك افول عشق ناب
آنچناني بود از او صد سينه گردد سوز ناك
مي پرد هي در هوا و در زمين مي غلطد او
شايد از اين حالتش گريان نگردد چشم تاك
سرنوشت آخر رسيد از بازي مسموم عشق
آنچناني كز زهر او، ساقي گريبان كرده چاك.
9/2/81
عروسك بازي
دل شكست از يك عروسك بازي شيدا شده
آنچنان بشكست كه از او گريه ام دريا شده
اينچنين آلوده بودن را تحمل سادگيست
چونكه در دل صحبت من جملگي حاشا شده
از لطافتهاي عصيان بار اين دل نازكان
آنچنان غمگين بي پا گشته دل بينا شده
سينه مجدي را كه در انديشه اش عصيانگريست
بعد از آن آشفته بازي بين كه او رسوا شده
باز از اين بازيچه عصيانگر ساقي فريب
صحبتي گشت و دلم مخمور و بي پروا شده.
10/2/81
باده محرم كن
تو در چشم من اي عاشق عجب افسونگري جانم
منِ شيدا چه سان گويم كه از عشق تو حيرانم
دلم از لطف پر احساس تو يك شب نخواهد خفت
به روياي تو دل خوش كرده اين قلب پريشانم
بخواب خود تو را يكسر نوايي تازه خواهم داد
تمام دل خوشيها را من از فال تو مي خوانم
هراسان از رقيبي كه ز جادو خانه مي آيد
رقيبم را چو شيطاني به احسان تو مي رانم
تو در ميدان دلبازي ،كلك بازي نخواهي كرد
دلم دادم، دلت دادي، فدايت كل احسانم
مرا اينگونه گر خواهي به ساقي باده محرم كن
كه غير از اين اگر گردد، به مستي شعله افشانم.
17/2/81
نترسانم
پريشان خاطريها را تمامي با تو مي گويم
كه شايد غصه كم گردد،من احساس تو مي جويم
به مخموري اين بازيگران كمتر تماشا كن
ز بازيهاي اين مردم نترسانم ،كه ترسويم
هوا تاريك و نمناك است و كوچه بوي غم دارد
غمي صد ساله كه از آن من ، فقط بوي تو مي بويم
گل احساست اي عاشق،ز جان هرگز نشد پرپر
خودت گفتي چو پژمردم،دگر در دلا نميرويم
سلام ساقيم بشنو ،جوابش را مكن تكرار
كه در پوشي گذارم من ،سر احساس خوش خويم
17/2/81
چشم مخمورت
تو شيدايي كه در قلبت ،هزاران فتنه ها بر پاست
عزيزت بين كنار تو ،چطور افسرده و تنهاست
پريشان كن تو گيسويت،مكش بالا دو ابرويت
بزن خنجر به قلب من ، كه از عشقت دلم شيداست
عجب بالاپري دارم ز شوق چشم مخمورت
چناني كه درون من، چه شور مضحكي غوغاست
چنان سرمه بكش بر خود كه گويي نو عروس هستي
عدا و عشوه كمتر كن، كه سنگيني تو زيباست
هوس بازي نخواهي ديد، از اين ساقي بد محراب
تراوش كن تو لبخندي كه لبخند تو بس شيواست.
18/2/81
شور ساقي
عجب منظومه زيبا ز چشم مبتلا گفتم
سحرصبح دعا كردم، برايت از خدا گفتم
به آيين تو برگشتم ، تو را من چون خدا ديدم
الا يا ايهاالمطرب ،بخوان كز آشنا گفتم
صنم خوش باش و با ما هم ،كمي از عشوه ات دم زن
كمي بالا بكش ابرو كه در دل من نوا گفتم
تمام روح و جان من ز آشوب تو عصيان كرد
كه در اين حالت سرخوش برايت از وفا گفتم
ذليل باده نوشيها ،تمام شور ساقي بود
كه افسون كرد مرا ، من هم برايت قصه ها گفتم.
21/2/81
چشم
چشم شب پيماي من ذورق نشين ساحل است
جوي آبي را كه مي جوشد در او ،اشك گل است
ماتم آلودان غم مشكين شهر تار و كور
هر چه در چشم من آنها ديده اند ،آن باطل است
در صلات مغربي بر ديده ام چشمك مزن
چونكه بعد از آن ز چشمم بلهوسها كامل است
راحت انديشان بد منصب نبايد دل برند
گر كه رفتي ،چشم من دنبال راهت راحل است
از دل دل مرده تا ديوار شهر دلكشان
مي كشاني در پيت ،چون حرف تو حرف دل است
چشم ساقي را نگهدار از عذاب بي كسي
آب او را جمله سركش ،تا رقيبت قافل است
22/2/81
شب و شهوت
تو شب شادي ،تو شب شوري تو شب شيدا و مستوري
تو شب آشوب و عصياني ، تو در شبها چه پرنوري
تو از عصيان چه مي فهمي كه با من در جدل هستي
جدالت منعكس گرديده چون انوار منشوري
به عشقت مبتلا گرديده دل اي تازه ويرانگر
نوا از تو كمي بينم گمان حتما كه مهجوري
شب و شهرت ،شب و شوكت ،شب و شهرام شب آشوب
فداي تار گيسويت ، بنوش مي را كه ميسوري
بكش بر سر همين مي را ،كه مستي پايه عشق است
قسم بر ساغر ساقي ، حريصم بر تو بد جوري
24/2/81
شب جنون
عشق صد ستاره ها را واسه من بهانه كردي
شعر و خاطرات خود را به لبم ترانه كردي
آخر از تو من فراري به شب جنون ندارم
منو دست كم گرفتي و دل آشيانه كردي
دلم اندرون من مرد تو آشنا نگشتي
غم بي حضور خود را ،همه بي كرانه كردي
دلم آشنا شد آخر به سر مزار مجنون
آتش درون من را ،روش و زبانه كردي
به سر مزار مجنون به قلبم تو نوشته بودي
كام من ميسرت نيست به افق روانه كردي
سر قصه آخر آمد ز نوا و شور ساقي
واسه دل بريدن از من هوس شبانه كردي
1/3/81
خواب رويايي
شبي در خواب من ديدم ،پريوش صورت ماهت
چنان مست تو گويا من ،همانا بيژن و چاهت
عجايب محشري ديدم ،ز تفسير شب وصلت
چناني را كه بعد از آن هميشه در پي راهت
به نازك معجر زيبا ،نشد توصيف تو گويم
خرابم كرده گيسويت ،بيفكن تاج و شبگاهت
فرا روي تو من دل را ،به خنجر پاره خواهم كرد
كه عصيان را بپوشاند ،نگردد ضد درگاهت
تمام شام رويايي ،فداي خواب شهلايي
به كي آسوده خواهي شد ؟ كه شد مجذوب و همراهت
2/3/81
شب يلدا
در مرام ما مستي ،اول شب يلداست
مطرب و مي و رقصي ،پيش روي ما برپاست
تا دل آشنا گردد ،بر مرام خوشرويان
كهنه خمره ي پر مي ،دم به دم به لب با ماست
شوق شام و دلبازي ،مي كشد دل ما را
با صنم نبايد گفت ،با تو لحظه ها روياست
من نشد بدانم تا ،وصل دل جهان باقيست؟
يا كه اين فنا گردد ،اين خود از درون غوغاست
مي نهم دلم را بر ،كوچه هاي مخروبه
مي رسم در دلبر ،دلبري كه بس زيباست
مي نهم لبش ساغر ،مي كشد سرش آخر
گويد او كه اي ساقي : اين دل از رخت شيداست
6/3/81
شهرت من آخر شد ،از تراوش عصيان
آنچنان كه بي جا بود ، زهد مرد بي ايمان
از ترنم لبخند ،مي تپد تمامي من
اين نگاه او را بين ، رفته بر دلم پيكان
شرم اول شب را ،از رخ كه مي بيني؟
آفرين كه خنديد او ، بسته بر كه دل اينسان
گفتش آخر شب را ،شكر لبت نوشم
آنچنان كه هر لحظه دم به دم شوي بي جان
در نوازش دلها ، آخرين جفا كارم
هر دلي به دست آرم ، بر سرش زنم كفران
ياد آخرين دلبر ،او چه بي گناه بودش
با من جفا پيشه ،بسته بوده او پيمان
در شكستن پيمان ، اولين شبالودم
آخرين گلاويز و مي كشم ته زندان
ما زياد شهر من ،ساقي قلندر نيست
آشنا نمي بينم ،تا كه دل كنم قربان
7/3/81
غزلخوان
بلنداي دل من بين ، نشد ترسيم هر آثار
كه ناكس كس نمي گردد ، بزن بر سينه اش مسمار
به اوج گريه دعوت كن دلم ، اي تازه دل شيدا
كه از ليلا گريزان شد ،چنين مجنون و بد بيمار
تمام عطر گلدان را فداي خنده اش كردم
فداي عشوه اش هر جا ،گلي روييده بر ديوار
به نازك ناز او بايد ،كنم كستور نا محرم
خجالت مي كشد زيرا ، منقش هست و خوش بازار
ز آب چشم گلبرگم ،جهاني مست و حيرانند
فقط من باشم و ساقي ،غزلخوان رخ دلدار.
9/3/81
محصول عصيان
نشد نفرين كنم دل را ،دلي را كه پريشان است
ز دست بي سباطي ها ، مريض و زرد و نالان است
كجا آسان توان مردن ، نشاني را نمي دانم؟
هواخواه دل من بين ، ز شوق من چه حيران است
دم بتخانه بايد گفت ، خدايي عالمي دارد!
نترسان قلب ساقي را ، فقط او مرد ميدان است
ز جاويدانگي ما را نباشد قسمتي جز خاك
زمان تا كي چنين باشد ، غزل محصول عصيان است
مرا ديوانه پندارد ،پري روي هوس بازم
گمان ديوانه ام شايد ، ولي از عشق ياران است
زمان آهسته مي راند ،قلم د ر صفحه پرپر شد
غزل ديگر نمي گويم ،صداقت روح ايمان است
11/3/81
مرگ مرغابي
لباس تيره ميپوشم براي مرگ مرغابي
براي شبنم زيبا ،براي شور و بي تابي
در آشوب سحرگاهي ، مرادم شرم چشمم هست
خطا در او بميبيني ،چو كشتي بين سيلابي
نه در رسم من آشوب است ،نه در بخت من عصياتي
خدا اينگونه هستم كرد،براي مهر محرابي
كفن پوشان مرا يك شب به وحشت مي كنند مهمان
چنين ترسيدم من را ،به رويا خوب دريابي
مراسم آخر خواب است ،ولي ساقي پريشان است
لباس تيره افكندم براي در نايابي
11/3/81
سلطنت نشين عشق
از ترنم عشقت بر دلم بلا افتاد
آنچنان كه بر عشقم شور پر نوا افتاد
آسمان قلب من ابر پاره گريان است
صافي دلت ديدم ، بر دلم صفا افتاد
سلطنت نشين عشق ،ديدگان محجور است
سرخي لبت ديدم ،بر دلم خطا افتاد
آخرين جفازاده ،عاشقانه مي ماند
چونكه روشني ديد و ،بر دلش وفا افتاد
ساروان نمي خواهد ، ساقي پريشان خوي
خود تمامي عشق است،بين دلش چه ها افتاد؟
12/3/81
عاشقي اسارت نيست
در مرام درويشان ،عاشقي اسارت نيست
خرقه كردن و هميان ،باعث حقارت نيست
زهد زاهدان ديدم ،پر ريا و نيرنگ بود
دل بكن از اين عالم ،بسته بر اشارت نيست
يا علي ،علي گويان ،خود تمامي عشق است
گر كه يا علي گفتي ،،غير از او بشارت نيست
در دعاوي عرفان ،عشق من علي يا هوست
اين چقدر فصيه باشد ،بسته بر بصارت نيست
بر لب من ساقي ،باده ها همه مولاست
آخرين سخن اين است ،عاشقي اسارت نيست
14/3/81
خوش فرجام
شب شعف بازي ما ،از بخت خوش فرجام ماست
آنچناني را كه عصيان پيشگي ،انجام ماست
ثروت گنديده قارون كجا پنهان شده؟
بي نياز از گنج او ،چون دلخوشي در جام ماست
جام ما جام جهان بينانه را شرمنده كرد
از تمام خودسري ها خودسري از كام ماست
عمر نوح را گر طلب كردي شرارت پيشه كن
چونكه بعد از مرگ آشوب قيامت دام ماست
هره وس زاده ،بر عصيان مي كند ايوان بلند
اين نخستين گام بي بنياد صدها گام ماست
ملك اسكندر ،زمين از خون دشمن تيره كرد
شوكت شاهان همه باطل شد اين آرام ماست
تا ملامت ريشه دارد ،ساغر از ساقي بگير
چون تمام باده نوشان ،قلبشان شب رام ماست
14/3/81
درگير خواهي كرد
شبي با تار گيسويت مرا درگير خواهي كرد
پريشان كم بكن مويت، مرا تبخير خواهي كرد
مرا در بزم چشمانت تماشايي نمي بيني
من آن غربت گزين هستم، مرا دل سير خواهي كرد
مرا دشنام مي گويد، غزل گوي پريشان خوي
ز لبخند تو بيمارم مرا اكسير خواهي كرد
براي بودن با تو شرارت ها چه بسيار است
از آن ترسم كه يك روزي مرا شبگير خواهي كرد
براي روز ميلادم تو پر شور و شهامت باش
چناني را كه غم گويد مرا دلپير خواهي كرد
از آن روزي كه ساقي گفت ،تماماً عاشقت هستم
به مولا خوب فهميدي، به عشقت گير خواهي كرد.
16/3/81
غربت مجنون
براي غربت مجنون نشد تا يك غزل سازم
به صحرا ر و كنم چون او به پايش صد دل اندازم
چنان مست دلش گردم كه گويي لحظه وصل است
ز خود بيرون و در گلشن بغير او براندازم
بيابان طي كنم چون او، براي دلبر اشك ريزم
غم بي بودن اورا به چشم آهوان بازم
ز خاك تيره بنويسم تمامي نام ليلي را
كه عشقبازي همين باشد كه با اسمش بياوازم
ميسر نيست اين دل را به شبهاي سرانجامي
كه من ساقي مجنون را به ديوان خود اندازم.
17/3/81
كم بيگانه شو
راه صد ساله نمايان مي شود، ديوانه شو
منزل هستي رها كن در جهان، بي خانه شو
راهبان را جمله دعوا بر تجرد كافي است
همسري از قوم طاها برگزين، پروانه شو
در كنار آخرين دلداده ات غمگين مشو
راه خود پيدا نمودي راهي كاشانه شو
از ازل اين برج هستي پر جفا بود و ريا
كم جفا بر دلبرت ده جان بده جانانه شو
آخرين روز نگاهت اول شرم من است
باده پر مي كن بنوش اما تو خوش مستانه شو
از برو روي تو دل پر زد جفا از من گريخت
جان ساقي با من ديوانه كم بيگانه شو.
19/3/81
لبخندي بزن
جان ساقي بر من دل مرده لبخندي بزن
من به ديدار تو مي آيم مگردان رو ز من
آسمان هفتاد و هفت روز است كه سرگردان ماست
اي جفا پيشه بگو با من به شيوايي سخن
جان ساقي جهان از عشق تو آشفته ام
از سرا تا اوج اعلاء مي رود آهنگ من
خفتگان در خواب و من تا دير وقت در ياد تو
تا بكي در شوق تو شاعر شوم بر هر چمن
من هزاران بار بر لبخند تو دل مي دهم
جان ساقي خنده كن بر من و ديگر دل مكن
19/3/81
مرداب
از تصاعد خانه ايمان جهنم جاري است
چونكه در انديشه ما كام از بيكاري است
كعبه از ميخانه در چشمان من تشخيص نيست
اين گناه دلبر دلمرده و شب كاري است
از تراكم خانه ما بر سر مرداب نيست
آتشي در خانمان ديدم گمان پيكاري است
سر سلامت مي زند مردي كه در خط فناست
چشم او شوخ و ولي قلبش پر از بيماريست
ما جهنم را نمي بينيم به تشخيص درون
چونكه در خلد مصفا دلبر و دلداري است
آسمان در چشم ساقي بي نهايت با صفاست
ذره كي گم مي شود تا در جهان ستاري است.
28/3/81
در دل شبها
در ظلمت مشكي تن تنها شب يلدا
بيهوش هوس مي شوم و مي روم اينجا
آسوده ز تصوير رخم مي كنم آشوب
تا درست من آلوده شود در تن شيدا
با منكر خود پرشعفم ميكند عصيان
تا اينكه شوم عاشق چشمان دلارا
از حيله و مكر من عاصي همه حيران
من هم شده ام طعمه گري در دل شبها
هرگز به دلم رخنه نگردد غم محبوب
ديوانه شدم بسكه گناه كرده دل هر جا
آخر زمن از عاطفه ديگر خبري نيست
آنقدر كه دلم هرزه شد و ساقي و تنها
29/3/81
ساقي پريشانم
ما جمله عبس كاران بازيگر عصيانيم
در شهر خود آشفته ،يكسر پي طغيانيم
ديوانه مپنداريد ،ما را كه شديم مجنون
چون بر دوش مستان ،ما جمله غزلخوانيم
ما مضطرب عشقيم ،كز سينه برون گردد
گر از دل ما پر زد ، در خانه نمي مانيم
ما در شب رويايي ،صد سينه جلا داديم
اينك كه شديم بي دل ،ما صاحب عرفانيم
معشوقه ما ديگر ،پاكوب دل ما نيست
چون سلطنتش داديم ،وسواس و هراسانيم
شرم پاره شد از چشمي كز خط خودش گم شد
ديگر به چه دل بنديم ،ساقي پريشانيم.
31/3/81
منجي اعصار
سر مينهم از اسدگي آهسته به ديوار
كه آشفته نگردد دل غمگين من اينبار
همسايه من حضرت مجنون غريب است
من هم شده ام دل شكن ليلي بازار
سجاده من در سحر آغشته به خون است
اينهم گنهي بود ، برا ي من بدكار
آخر من از آشوب جهان ميكنم عصيان
تا خفته شود اين دل غمگين گنه كار
صد قصه ي عشقبازي عشاق شنيدم
افسوس كه عاشق نشد اين هرزه بيمار
دديگر نه ثوابي است چو ساقي كه بسوزم
يا اينكه بگريم ز غم منجي اعصار
1/5/81
مرگ شبنمها
من آن موج بلند هستم، كه از تكرار مي رويم
به ساحل مي كنم طغيان، رخ ساحل نمي شويم
بلندي در من آشوب است، ولي عصيان نمي باشد
دگر دلمرده اي بينم،از او آوارگي جويم
غزل سازي من دائم براي مرگ شبنمهاست
بهانه غير اين باشد،غزل هرگز نمي گويم
هوا مرطوب و باران است ،بدين خاطر پراحساسم
چنان احساس سرشاري كه گويي عطر شب بويم
خدايا مهربان ودم براي مرگ ساقي نيست
نشان ده راه جنت را كه مستانه رهش پويم.
4/5/81
لشكر شقاوت
بر جغد شوم شهرم ،گويم كه ناله كم كن
آواره گشتم اينجا،ديگر ز لانه رم كن
اسطوره ها ي عاشق ، پيغامبر جنونند
آه و فقانشان بين گردونه را تو خم كن
ويرانه مرا بين ، يك عمر مامن توست
فرياد زن درآنجا ،ويرانه پر زغم كن
در كوچه هاي ظلمت در شهر پر خرابه
آسايشم فنا شد ، بر خنجرم توسم كن
در ساعت مقدس ،ساقي صفت من هستم
اي لشكر شقاوت بر من تو كم ستم كن.
5/5/81
مرگ مريمها
من آن آشفته ساقيم كه ساكت بودم زيباست
ز دل يك جمله گر گويم،جهان فلجمله در بلواست
از آن روزي كه در مرگ شقايق من غزل گفتم
دل گلبوته گريان شد ،از آن پس قلب او با ماست
سوار اسب مو سرخم ،عجب مي تازد اين نو پا
مرا هرگز نيندازد ،جهان بيني من شيداست
سراشيبي اگر بينم،خودم را گم نخواهم كرد
نبازم دست افسونگر،كه جادويش چه پرسوداست
ز داغ مرگ مريمها ،دلم بيهوده غمگين است
اگر چه شاديم كم بود ،ولي دلشاد كن اينجاست
اصول و پايه هستي ،به پاي عشق بنيان شد
نبازم بر دل ساقي ، چه خوش شيدا و پر روياست
11/5/81
دبخت سياه
در شهر شما ، تيرگي از بخت سياه است
اين تيرگي گر رخنه كند عمر تباه است
بر مسند مستي ننشيند دل معشوق
معشوق تجلي گر صد خمره گناه است
برغربت ما گريه گناه دل سوداست
طغيان گر شهر دلم اينك سر راه است
مخروبه در اينجا ندهد جغد به ساقي
زيرا كه در آنجا دل او غرق رفاه است
در حفره دل خاطره احساس بدي نيست
هر خاطره مخلوق من و اشك و نگاه است
14/5/81
كاغذ باران زده
نفرين به تو و عشق تو اي بستر عصيان
اي جمله ي خط خورده ي صدها دل ويران
اي ماغذ باران زده در كوچه بن بست
اي يرگ خزان ديده به فصل گل ريحان
اي مظهر بي عاطفه ،اي چهره مكروه
اي بوته خار لب ديوار غريبان
در خاطر من ،خواهش چشمان تو مي مرد
رفتي و نرفت از نظرم نقطه پايان
نفرين به تو كز از دست من اينگونه برفتي
من مست تو و چشم تو اي ساقي جانان
16/5/81
ميثاق دو لاله
شب ميكند آهسته،دل خسته به زنجير
كه آرام بگيرد،هوس سركش و دلگير
در ظلمت آن معصيتي شعله مزون كرد
گويي كه به دوزخ نرود ، خودكش شب گير
درباره ي دل دردل شب قصه زياد ايت
هر قصه كه گويم ،شود هر نقطه به تفسير
مسروري ما در شب ميلاد دو لاله است
گويي كه به دل خوش بود اين شعله اكسير
جان من دل باخته از شب نهراسد
مسروخ كنم ،شمع وجودم به نوك تير
شب ،اي شب ساقي كش مستان سيه پوش
من از تو از هر چه به تو بسته ،شدم سير
17/5/81
مانده در ياد
سكوتم را ببين ،بغضم كن ،اي مانده در ياد
مرو برگرد كه مسكين توام اي يار دلشاد
زافكارم رود هرچيز غير از يادت اي دوست
مرا بشكن ،ولي مشكن ز من اين عهد و بنياد
از آن روزي كه در چشم تو من در خود شكستم
به قلبم رقص شيدا پيشه ي چشم تو افتاد
به من گفتي كه پاياني براي نقطه بنويس
نوشتم ،سوختم،خاكسترم خواهد رود باد
ز آشوب جهان يك دم نشد ساقي پريشان
ز دست دل در اين دنياي بي پروا چه فرياد.
24/5/81
خشرو باش
تحمل مي كنم هجرت، ولي با من تو خشرو باش
مني كه از تو سر مستم براي من تو آهو باش
دل از شوق وصال تو، غزل خوان و غزل گو شد
به تو جان مي دهم آسان، برايم عطر شب بو باش
تو اي زيبا ترين شبنم، مرا در قلب خود جا كن
بدان من لايقت هستم، برايم سحر و جادو باش
دمي بي ياد تو هرگز نگردد اين دلم ايمن
به نام حضرت ساقي تو با اين دل غزل گو باش
نمي دانم كه مي داني كه من آشفته ات هستم؟
اگر در دل مرا داري كمي با من تو خوشرو باش.
28/5/81
مرو از پيش چشمانم
مرا اينسان اگر خواهي تو خواهش كن به چشمانم
كه شايد نم بباراند، عجب امشب پريشانم
تو را ديدم ولي هرگز نشد حرفي زنم با تو
از آن ترسم كه بد گويم روي آسان زدستانم
هزاران بار مي مردم از احساس سخن گفتن
چه كردي با دل و جانم، كه هر شب گريه بارانم
نمي دانم كه تو اصلاً مرا مهمان دل داري
و يا بيهوده شيدايم كه عشقت گشته ايمانم
تو را آنگونه جا دادم كه رفتن از دلم سخت است
به تو آنگونه شيدايم كه از هر كس گريزانم
بيا و كوله بار خود رسان بر منزل ساقي
كه بر تو عاشقم جانا مرو از پيش چشمانم.
27/7 /81
عقل عقيم
خوش ببين اين دل كه صد انديشه پنهان مي كند
معصيت را در وجود خويش هميان مي كند
باز با مكري به دنبال دل گلبوته است
رو ز دلها مي برد، دل بردن آسان مي كند
با فسوني باز مي گردد به شبهاي وصال
مي كشد آغوش، اين مكاره طغيان مي كند
هر چه پي كردم ز دل انديشه از من سر بتافت
باز اين عقل عقيمم خون به دامان مي كند
ديگر از من صحبت از ساقي مكن اي دلفريب
گر بماني پيشم امشب، ساقي عصيان مي كند.
21/8/81
تفسير شب عشق
تو ز تفسير شب عشق مرا مجنون كن
اشك خونين وش گلگون مرا جيحون كن
ندهم دل به پريوش صنم خوش بازار
تو بيا چهره برون آي و غمم بيرون كن
ز صفاي قدمت جان چه تقابل دارد؟
تو بيا كل جهان را همه را همگون كن
من از آثار جهان ،طلعت تو ميبينم
غم من بشكن و بر اين دل من كم خون كن
قسم اي ساقي مستان جهان اي مولا !
تو بيا و همه را از رخ خود مجنون كن.
21/8/81
هوس هوشيارم
سرشب من ز غم انگيزي دل بيدارم
غم هجران دلم ، بر دل شب نسپارم
من به زيبا صنم كوچه دل خواهم گفت
كه به فصل گل نسرين ز تو دل بر دارم
طرب تازه ندارد ،دل نفرين گشته
به چه بستي دلت اي دلبر دل آزارم؟
همه سرمستي من از قدح خالي بود
به تو بستم دم اي ساقي خوش افكارم
من ز بيماري چشمان تو خواهم گرييد
كه به قربان تمام دلت اي بيمارم
ندهم بوسه به صد دلبر نو ،در هرجا
كه تو چون كهنه تري ، عاشقتم دلدارم
قلم از شرح دو چشمان تو آبي تر شد
ز من اينگونه نرو اي هوس هشيارم
3/9/81
دل گسستم
به من گفتي كه صد پيمانه مي دادي ،شكستم
به تو اي بيوفا هرگز نبستم ،دل گسستم
ز چشم تو وفا ديدم ز كويت پركشيدم
به بام آشناي ديگري من خوش نشيستم
برو فكر خودت باش اي كه در كوچت نگيرم
نرو اما خدايا من چرا اينگونه هستم؟
مني كه عاشق چشمان پر شرمش شدم پيش
چرا اينگونه مي رانم ز خود ،دل بركه بستم؟
بيا برگر د كه بر عشق تو من صد سجده كردم
بجان ساقيم مي ده كه از عشق تو مستم.
12/9/81
حاشا كنم من
خواستم اي سرو نازم،راز تو افشا كنم من
لب ز نامت خوش گشايم ، عشق را احيا كنم من
خواستم تا نام تو بر اوج دل خالش بكوبم
جان شيرين خودم را بر كفت اهدا كنم من
من تبسم را براي لحظه ديدن خريدم
اشك خود را گر روي تو قطره اش دريا كنم من
بند زنجير اسارت بسته اي بر پا و قلبم
گر جدا گردي ازين دل،بند ز بندت وا كنم من
بعد تو من قصه ات را در دل شعرم نهفتم
ليك رفتي از من اما ،گريه در شب ها كنم من
اينك اي زيبا وش من ،چونكه از ساقي گذشتي
بعد كوچت اي اقاقي ، عشق تو حاشا كنم من
11/12/81
افسونگر شبهاي مستي
تو اي افسونگر شبهاي مستي
تو در قلب من شيدا نشستي
تو در بازار شهر دلفروشان
بلور آبرويم را شكستي
قسم خوردم كه در داغت تگريم
چرا ؟ چون دل به اميدم نبستي
شكوه عشق را بازي گرفتي
تمام تار و پودم را گسستي
رها كردي مرا در دشت مجنون
ز من چون باد پاييزي گذشتي
قسم بر روح سرگردان ساقيث
خمار كردي و رفتي و رستي
19/12/81
دل غمزده
نيمروزي است كه از حال تو من حيرانم
و تو آشفته اي و من ز تو سرگردانم
من تبسم زده گوشه ي چشمت هستم
از فراسوي دوجشمان تو من مي خوانم
اصل هستي همه عشق است ، نه مستي اي دوست
عاشقم باش كه چندي به تو من مهمانم
زلبم تا كه به اسم تو زند لبخندي
از فلق تا به شفق در هوست زندانم
زنده زنداني دل هست نه حبسي ديگر
بخت خود را چو تو آيي ،به سماع مي رانم
من كه ساقي دل غمزده ي دلدارم
چونكه آيي دل تو مسخ كنم اي جانم
19/12/81
نفرت بار
دست مستغني يه استغنا قناعت كار ماست
كيسه شيرش به دستم ،خوشترين افكار ماست
لب به خشكي از لبش كام تري را پيشه كرد
دردلم انديشه عصيان نبود ،اين عار ماست
در بغل خواهم گرفت و نقش ديوار جنون
همچو مجنون د ربيابان ،خاك خوش غمخوار ماست
در دل اهل شعف عصيان طريق ظالم است
تا كه آب از نائدان ريزد ،چه بد پندار ماست
از نوك پا تا سرم را حر گرما از چه بود؟
شايد اين طغيان يك عشق است ،يا اجبار ماست
اين همه بازيگري ديدم ز ساقي ،دل شكست
بشكند جامي دلم ،جامش كه نفرت بار ماست
21/12/81
شهادت
تشنه شهد شهادت هستم اي ساقي بكوش
شربت وصلم بتوشان تا روم از حال و هوش
بند زنجير اسارت را رها كردي دلم
اوجي از باور گرفتي از كثافات خموش
در صراط سل سبيل ، سالك هميشه پير مست
چون ره تيره نمايان شد ، دگر خون شد به جوش
از ازل هستي بنام عشق گرديده بنا
عشق مي راند و مي گويد كه خوش ساغر بنوش
دست ساقي گر بريده گردد از بار نو چه باك
جاي دستش بال سيمرغي عطا كرده ز دوش
ما ز شاهد دست ساقي را تمنا مي كنيم
دست ما را هم بگير و عيبهايم را بپوش
29/12/81
عصيان زده
در تلاشم كه ز تصوير تو من فال زنم
مهر دلجوي تو را بر دل آمال زنم
من به تقبيل زنخدان تو دلشادم ليك
از هوس زاده نگشتم كه به مي حال زنم
در فراسوي دلت دلشدگي افسون نيست
گر مه افسون تو گردم ،ز رخت خال زنم
شب وصلت شده است عادت ديرينه من
من كه خود دلشكنمم ، دم به چه احوال زنم؟
ديدنت لمنتي از بچه گيم كم نكند
گر نيايي دم در ، با كه سر احوال زنم؟
در دلم زار شعف ، خنده ي عصيان زده نيست
ورنه بر اين دل عصيان زده من لال زنم
شرم گل را بنگر ،عشوه به ساقي مفروش
تا كه من تو بر سينه كش شال زنم
1/1/82
چشمان عشق
اي دل تو يك عصيانگري ،كم فتنه كن با قلب من
بر جنت چشمان عشق ،آهستهپا نه دل گذار
من چشمه سار گلشنم شرمنده از پيمان گل
برگشته ام اي دل فريب مهرم به قلبت خوش بكار
گيسو فشاندي نرگسم، عطرت مرا ديوانه كرد
اي شبنم چشمان من گريه مكن با جشم زار
نازك نگارم نازنين، نازت خريدار است زمين
اي آسمان زندگي بر كِشت من باران ببار
در زير لب نجواي تو ساقي عصيان پيشه است
اي سبزي چشمان من، بر چشم من پايي گذار.
2/1/82
آسان شكستي
دل آشفته ام را تو كردي غرق رويا
مرا بردي به يغما، كشيدي عمق دريا
نگشتي آشنايم كه من پيشت بمانم
تو دين و عشق من را رها كردي به شبها
دگر فرصت نمي شد كه عاشق باشم اي دوست
حرامم باشد اينجا، كه غيرت دل نهم جا
مرا آسان شكستي و خود آهسته رفتي
نبستي دل به عهدم، شكستي قلب من را
مرا ديوانه بيني چو مجنون بين صحرا
و يا ساقي ببيني رها گشته به غمها.
3/1/82
بر كشتيت طوفان زنم
اي دل دگر باور مكن من خود دم از ايمان زنم
از نازنينان دل كنم، بر درب دل دلبان زنم
ديگر ز من آشفتگي يك پله از عصيان گريست
گر پاي دلبر وا شود بر قلب او عصيان زنم
گفتا كه مهرت بي خود است، پروا كن از هر دلخوشي
يارب گناه دل چه بود تا خنجري بر آن زنم
ساغر شكستي ساقيم بر لب رسيده جان من
از من فقط غم مانده است تا گريه در باران زنم
اين دل شكست از هر جفا، اي دلبرم انديشه كن
گر قطره بر چشمم زني، بر كشتيت طوفان زنم.
21/1/82
دلخوشيهاي بزرگ
بر سر من هر چه مي آيد هراسان مي شود
عاقبت در خيل شيطان باز مهمان مي شوم
فتنه از چشمي به دل افتاد و دل از سينه رفت
قلب شيدا پيشه ديدم خوش غزل خوان مي شوم
بر فسون فتنه ها خطي ز بطلان مي كشم
بر كوير خشك ايمان ،آب باران مي شوم
مي روم تا انتهاي دلخوشي هاي بزرگ
بر دل دريائيم، چون موج طغيان مي شوم
مي روم تا دل شكستن را نبينم در وطن
رفته ام اما به پاي عشق قربان مي شوم
كاش مي مردم ،نبينم ساقيم تنها شده
چون جفا ديدم، دگر با عشق عصيان مي كنم.
10/2/82
ناز پرورده عصيانگر
من چرا بر قدمت دل نهم اي زاده جفا
من نديدم ز تومهري و شكستي دل ما
مست و عصيانگر و ويران شده ديدي دل خود
رفتي و از دل من رفت ، دل و مهر و صفا
نازپرورده عاشقكش ديوانه مست
از چه از روي نخست ، دم زدي از عهد و و فا؟
عهد بشكستي و ديگر ز وفا ياد مكن!
سوز غمگين جوابت ز دلم نيست رها
بعد تو بستن دل مهر گناهان من است
چونكه بعد تو هوس از دل من نيست جدا
برمزار من ساقي مشو تو مست و خمار
كز دل غمزده رستي وشكستي به خدا ...
12/3/82
عشق يك جنگ است
دلم را بين تو اي دلبر ، كه نازك هست و يكرگ است
دلت آيد كه بشكستي ، برايم قلب تو سنگ است
به تو آهسته دل دادم، مبادا خسته تر گردي
و تو آهسته پا دادي ، و اين آغاز يك جنگ است
كشيدي عمق درياها ،شكستي قايق عشقم
رها كردي مرادر غم ،دلام مغروق نيرنگ است
دگر اسباب مي بازي ،دلت را ميكند رازي
تو را تو اوج ميبردم و تن دادنش ننگ است
جفا ديدم ز تو دلبر ، تويي كه ماه من بودي
وفا ديگر نخواهم كرد ، به ه ر دلبر كه دل تنگ است
اساس بازي عشقت غلط بود و عبس كاري
دگر ساقي نخواهم شد ، چرا؟ چون عشق يك جنگ است (بي رنگ است)
14/3/82
وارهانيده
تا ديدمت دل را به دردت مبتلا كردم
در باغ وصلت ، جان به پايت من فدا كردم
گفتم بسان موج دريا مي زني ساحل
ساحل مشو جانا كه من غم را رها كردم
مستي و مردي ديدم اما وارهانيده
در جشن پيوند تو دل را باصفا كردم
انگيزه ها ديدم ولي مقرون مستي بود
باران غم در ت
برچسب:
نویسنده: آرتین نجفی
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 14:17